جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1386/12/09
عید!!!
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 23:53

امروز صبح وقتی که رفتم بیرون،نگاهی به دورو اطرافم انداختم.

انگار نه انگار که اربعین و تعطیله،همه مردم توی حال و هوای روز های پایانی سال هستن و

در جنبش عید و ساله نو.

ملت مثه دونه های اسپنده روی ذغال در حال جنبجوشن،همه توی این خیابونا و پاساژا و بازارا

در حال خرید.

یه کم فکر کردم،دیدم بهه!عجب مردم اهله دلی داریما!!! همگی در تکاپوی خریدو از این جور چیزان

مخصوصا بچه ها که شوقه خرید کفش و لباس نورو دارن و پدرو مادرا به فکره این که چه جوری حقوق بخور نمیرشونو با عید کمی که از دولت میگیرن خرج کنن و مقداریشو بذارن واسه تعطیلات

نوروزی که حده اقل بتونن به یه مسافرت ۲ تا ۳ روزه برن و دله بچه هارو خوش کنن.

تازه این واسه اونایی که کارمندنو دستشون یه جایی بنده،اما اونایی که بیکارن یا یه کارگر سادن چی؟

تا حالا فکر کردیم که عید و سال نو واسه اونا چه رنگی؟واسه ماها که سبزه اما اونا چی؟

چه رنگی؟سیاه؟سفید؟بی رنگ؟

وقتی عید میشه یا نزدیک ساله نو،پدر همچین خانواده هایی فکر مشغولی های خودشونو دارن.

فکر می کنه که با این حقوق کم چه جوری میتونه لباس و کفش نو واسه بچه هاش بگیره توو این گرونی بازار.

به این فکر می کنه که اگه بچش  اومد گفت :بابایی؟دوستم از اون کفش سفید قشنگ ها خریده،واسه منم می خری؟ و اگه اون بگه نه! بچش چه حالی میشه؟!!! و خودش چه قدر احساس سرفکندگی پیدا می کنه جلو زن و بچه!!

وای خدا!

حتی فکر کردن به این مسائل آزارم میده!

بد نیست که ماها که لااقل یکم دستمون به دهنمون می رسه به فکره همچین پدراو خانواده ها باشیم تا رنگ عید اونام مثه ما سبز باشه.

 

1386/12/09
باورم نمی شه!
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 23:19

وای خدای من،باورم نمیشه

دارم از خوشحالی دیونه میشم،

دلم می خواد بال درارم برم آسمون ،

 دیگه این زمین جای من نیست.

باورم نمیشه!

یعنی اصلا باورم نمی شه!
در مقابلش هیچی نمی تونم بگم...

هیچی...

فقط می تونم بگم خدا جون ممنونم ازت،منمنونم که دوباره بهم برگردوندیش

خیلی نوکرتم به مولا،خدایییی،حالی دادی ما،نشونم دادی که دوستم داری

منم ۲تاتونو دوست دارم،عاشقه جفتتونم

1386/12/08
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 22:17

  توی دنیا نامردی که مرداش عصا رو از کور می دزدند،من نادانه خوش باور در جستجوی محبت بودم.

1386/12/06
من میام به زودی
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 11:07
سلام دوستای خو ب، شرمنده که من یه چند روزی که چیزی ننوشتم ،قول میدم که به زودی هر روز پست بدم.
1386/12/01
کی که؟
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 22:29

کی که آخر دیونهگی واسه چشمات؟

کی که جز من میمیره واسه لحن خنده هات؟

کی که برات قصه میگه شبا که خوابت نمیره؟

کی که پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره؟

کی که وقتی تشنته تو آبراه بلوا میکنه؟

اگه یک جرعه بخوای کویرو دریا میکنه؟

یه شبه موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم میایی تو خوابم تو شبای پر ستاره،هنوزم می گم خدایا کاش که برگرده دوباره...

<<    1      2      3