نویسنده: سیمین
امروز صبح وقتی که رفتم بیرون،نگاهی به دورو اطرافم انداختم.
انگار نه انگار که اربعین و تعطیله،همه مردم توی حال و هوای روز های پایانی سال هستن و
در جنبش عید و ساله نو.
ملت مثه دونه های اسپنده روی ذغال در حال جنبجوشن،همه توی این خیابونا و پاساژا و بازارا
در حال خرید.
یه کم فکر کردم،دیدم بهه!عجب مردم اهله دلی داریما!!! همگی در تکاپوی خریدو از این جور چیزان
مخصوصا بچه ها که شوقه خرید کفش و لباس نورو دارن و پدرو مادرا به فکره این که چه جوری حقوق بخور نمیرشونو با عید کمی که از دولت میگیرن خرج کنن و مقداریشو بذارن واسه تعطیلات
نوروزی که حده اقل بتونن به یه مسافرت ۲ تا ۳ روزه برن و دله بچه هارو خوش کنن.
تازه این واسه اونایی که کارمندنو دستشون یه جایی بنده،اما اونایی که بیکارن یا یه کارگر سادن چی؟
تا حالا فکر کردیم که عید و سال نو واسه اونا چه رنگی؟واسه ماها که سبزه اما اونا چی؟
چه رنگی؟سیاه؟سفید؟بی رنگ؟
وقتی عید میشه یا نزدیک ساله نو،پدر همچین خانواده هایی فکر مشغولی های خودشونو دارن.
فکر می کنه که با این حقوق کم چه جوری میتونه لباس و کفش نو واسه بچه هاش بگیره توو این گرونی بازار.
به این فکر می کنه که اگه بچش اومد گفت :بابایی؟دوستم از اون کفش سفید قشنگ ها خریده،واسه منم می خری؟ و اگه اون بگه نه! بچش چه حالی میشه؟!!! و خودش چه قدر احساس سرفکندگی پیدا می کنه جلو زن و بچه!!
وای خدا!
حتی فکر کردن به این مسائل آزارم میده!
بد نیست که ماها که لااقل یکم دستمون به دهنمون می رسه به فکره همچین پدراو خانواده ها باشیم تا رنگ عید اونام مثه ما سبز باشه.
1 نظر