الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1386/11/25
نه خشمی ،نه رحمی ، نه غمی و نه ...
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 23:23

دیگر از نسیم نمی خواهم به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد.

دیگر هیچگاه با ترنم صدای باران بهار به یاد صدای تو اشک نخواهم ریخت. بگذار سینه ام به کویری سوزان و خشک مبدل  شود تا هیچ گاه جوانه ای از عشق در آن شکوفه نزند. آه ای ماهیان سواره بر موج مرا هم با خود به عمق دریاها ببرید که از ساحل بیزارم بگذارید در میان یک صدف تن غم آلوده ام را پنهان سازم. می خواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون رود. می خواهم غرق و نیست شوم تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند. دیگر هیچ احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم نه خشمی نه رحمی نه غمی و نه عشقی فقط بی تاب گریزم می  خواهم تکیه بر بازوی ابر از اینجا بگریزم و خاطرات گذشته را به دست باد بسپارم.

1386/11/25
زخم عشق
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 23:14

گفت: کی به دلت زخم زده ؟

گفتم: دست خودم.

گفت: چی میگی لوطی٬ آخه دست٬ با رفیق آدم فرق داره. رفقا معمولا خنجر از پشت به آدم میزنن. دست آدم که دیگه دشمن آدم نمیشه …

گفتم : ای بابا. دل و چشم و دست ما٬ دشمن ماست. اگه نه٬ خنجر دوست که تو تاریکی به پشتت میشینه٬ سنتی دیرینه .

گفت : حالا تو چرا نغمه ی ناجور شدی ؟

گفتم : داش من٬ مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم. اون دوتا چشم سیاه٬ ویرونمون کرد …

گفت:  آخه داشم٬ سکه ی قلب٬ لا اقل کام خودش شیرینه …

پریدم تو حرفشو گفتم : اون شیرینی به درد شاعر میخوره٬ که با شمع و گل و پروانه و بلبل بشینه٬ های های گریه کنه٬ شعر بگه.

گفت : آخه چقدر باس تو رو نصیحت بکنم؟ آدم عاقل٬ عاشق نمیشه. اگرم عاشق شد٬ دیگه عاقل نمیشه.

گفتم :  باباجون دست خودم نیس که دیگه٬ دلمه٬ چی بش بگم. اون که آدم نیس که عاقل باشه. دیوونشم. خراب و مست و حیرونشم …

گفت : داش من٬ از قول ما به اون دل واموندت حالی کن٬ عشق باس مثه دسته چپق حتما دو تا سر داشته باشه. آخه عشق یه سره٬ باعث دردسره …

گفتم : اون عشق فقط به درد خراط میخوره.

گفت : آخه بابا٬ عقلم خوب چیزیه. اگه فرهادی٬ شیرینت کو؟ اگه مجنونی لیلیت کجاس ؟

گفتم : آخه مشتی٬ مجنون٬ اگه لیلی داشت٬ مجنون نمی شد !

گفت : بابا دست وردار ٬ دیگه دیوونه شدن٬ اینهمه قمپز نداره. توی دنیا دیوونه فراوونه٬ مگه تو نوبرشو اوردی ؟

1386/11/25
جام و می
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 23:11
امروزم نرفتم بیرون آخه ترسیدم دوباره ببینمت و یادم بیفته چقدر ازم دوری و عذاب بکشم، بعد یادم بیفته چقدر بهم نزدیکی بازم عذاب بکشم؛ آخه تو انقدر بهم نزدیکی که حتی نمیتونم بغلت کنم چه برسه بخوام به دستت بیارم! اصلا مگه میشه تو رو به دست اورد؟ تو یه بار نازل شدی، والسلام… با خودم گفتم میمونم خونه، میشینم پای تلفن که زنگ بزنی و صداتو بشنوم؛ آره… زنگ بزن و بگو… نه! هیچی نگو! فقط نفس بکش که یادم بیاری هستی ولی تورو خدا نذار دوباره ببینمت، نذار دیوونه بشم و همه رو به اسم تو صدا کنم! آخه لعنتی! تو چرا حد و مرز نداری؟ چرا اندازه دوست داشتن من نیستی؟ چرا وقتی میای همه رو شکل خودت میکنی؟ وقتی هم که میری همه آینه ها تو رو نشون میدن! انقدر واقعی هستی که انگار دارم باهات زندگی میکنم! انقدر زیاد میشی که انگار همه یه دونه از تو دارن! همه جا میبینمت از حسودی میمیرم، قید بیرون رفتن رو میزنم.. تقصیر تو نیست که شکل همه دلبرایی! تقصیر تو نیست که محبوبه های شب شکل تو شدن! تقصیر منه که هیچی نمیفهمم جز زیبایی تو.

یادته یه بار داشتیم فال حافظ میگرفتیم، یه دفعه کتابو از دستم کشیدی و گفتی: چی چی جان! خسته شدم یه فال جدید بگیریم مثلا فال کلمه!

بعد نگاهت افتاد به فرهنگ اساطیر توی کتابخونه من، چشات برق زد و گفتی: مثلا همین فرهنگ اساطیر خوبه، نیت میکنیم و بازش میکنیم ببینیم چه کلمه ای میاد..

گفتم: قبول، ولی اول من باز میکنم به نیت تو!
چشامو که باز کردم نگاهم افتاد به کلمه بالای صفحه « سپنت مینو»: برترین جلوه اهورا مزدا؛ 

 گفتی: بخدا میدونستم همین میاد!

…….

میدونم که هر کاری دلت بخواد میکنی و عین خیالتم نیست، چه میشه کرد طبیعتت اینه! ولی یه خواهشی ازت دارم: اگه میای اگه میری،جام منو نشکن! بذار دلم خوش باشه محصورت کردم، پریوار!

1386/11/24
۲۹ بهمن روز عشق ایرانی
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 23:50

 

چند سالی است که حوالی ۲۵ بهمن ماه(۱۴ فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها

می بینیم.مغازه ها از اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شه.همه جا اسم valentine به گوش می خورد.از هر بچه مدرسه ای سوال کنی می داند که این روز چه روزی است.

ولی بهتر است که ما ایرانی ها ۲۹ بهمن ماه را جشن بگیریم که روز عشق ایرانی هاست.

این روز ۲ قرن قبل از والنتاین اروپایی آغاز شده سپندارمذگان نما دارد.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کنند.در این روز زنان به شوهرانشان محبت می کنند.مردان زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده  و از آنها اطاعت می کنند.

شاید هنوز دیر نشده باشه که روز عشق را از ۲۵ (valentine) به ۲۹ بهمن (سپندارمذگان ایرانیان باستان) متنقل کینم.

1386/11/23
نمی دانم
نوشته شده توسط سیمین در ساعت 23:49

نمی دانم در این زندان خوف ناک تنهایی

من و خاطرات و عذاب و غمناکی

منو حسرت و آه و دادو فریاد

من و من....

من و تو....

منو ما....

در پی چه هستیم؟در پی چه؟

در پی چه در این گوچه های خفاء

در پی چه دز این راه بی هدف

نمی دانم...

نمی دانم شاید قسمت این است که بی مقصود

چنین راهی را بگذرانیم

نمی دانم که تقدیر و سرنوشت چیست

که چنین بر دل تنگ ما نوشته است

ولی تو چه؟....

می دانی؟

نمی دانی؟

حتم دارم که می دانی

میدانی که داری چه می کنی

مدانی که سرنوشتت چیست

هدف و مقصودت ذر این راه چیست

من می دانم که تو می دانی

من می دانم...

 

<<    1      2